26 May 2009

بر تپه های ارام بیابان مهربانی ها
من رقص نت ها بوته های خارم
در دستگاه نسیم

بی وقفه باور می کنیم

بی وقفه بر تنه درخت امید می کوبم
کوبه های ارزوهای برباد بسیار
که می ریزد چون برگ
از شانه های افراخته که ما
هرگز
هیچ
.یاد نمی گیریم و به یاد نمی گیریم
مثل قاعده ای ویرانی
تنها بر بریدن گوشه های روزنامه خوشنود می شویم و
دود می شویم
سرانجام مثل دیو سپید شاهنامه
.در غاری بزرگ اما تاریک
ما هریک بنای یادبود شکستی هستیم
از هزاران سال پیش و
پا در گل و ازرده
خیره بر عبور کاروان های ازاده
.از سرسرای کاخ و کلوخ
بر سینه بناهایمان نوشته
ما هرگز یاد نمی گیریم و به یاد نمی گیریم
فقط
.بی وقفه باور می کنیم

15 May 2009

آن روزها

آن روزها یک چیز چسبناک توی هوا بود.چیزی مثل قطعه های کوچک کاغذ های نارنجی و زرد اخرایی خیس که به همه چیز می چسبید و باعث می شد همه جا بوی پوست نارنج خشک بگیرد یا عطر برگ های پاییزی در باران شبانه وقتی که در هوای سرد پاییزی از زیرشان می گذشتی و در کنارت یک دکه لبوهای تلنبار شده روی هم را محو می دیدی که شعله های سفید و کدر بخار از ان تا نیم متری در هوا می رقصیدند و به دختری فکر می کردی که قطعا با پایان دانشگاه برای همیشه دردل شکل مبهم یک نقشه کشور یا جهان ناپدید می شد و تبدیل می شد به یک تصویر مبهم که گاهی وقت ها می پرید وسط زندگی امروزت و بعد دوباره مثل همان بخار لبوفروشی محو می شد توی اسمان شبانه. شیشه ویترین مغازه ها برای تو که دانشجو بودی و همیشه بی پول بودی چیز جذابی نداشت و دلیلی هم نداشتی که بیخود لای دیگران بچپی که بدانی چه چیزی چیده اند انجا اگرچه خیلی وقتها می دیدی که بقیه هم مثل تو اما پررو ترند که تنها مغازه ها را گز می کنند. اینها اما همیشه اگر پاییز هنوز اولش بود اتفاق می افتاد و زمستان اگر از راه امده بود جز تک و توک دختر پسرهای ویلان خیابان سرمازده شب هیچ کسی نبود و اگر تو عاشق بودی به این فکر می کردی که دخترک الان کجاست و ایا خوابیده یا نه و عشق چه خواسته عمیقی بود در دنیایی که نمی خواستی باور کنی که روزی تمام خواهد شد.
آن روزها کسی گفته بود که هرچیزی یک روزی به پایان می رسد اما فکرش را هم نمی کردی که هرچیزی واقعا هرچیزی می تواند باشد و امروز اگر نگاه کنی می بینی که تمام ان نشستن ها و انتظار کشیدن ها لای قفسه های غبار گرفته ذهنت گم شده اند و همه ادم ها – چه انها که دوست داشتی و چه آنها که دوست نمی داشتی – الان توی زندگی که مثل یک شب سنگین و ضخیم پیچیده در روزهای روشن و بی پایان ، تا وقتی که نمرده ای ، نامریی شده اند. انبار گذشته ات از شاید ها پر شده و باید ها بی وقفه روی قفسه ها را با کرباس نازکی می پوشانند و کنار نمی روند مگر شبی که نه بارانی هست و نه سرمایی و نه تو دیگر در کوچه ها ویلان هستی. تنها داستان های خیلی خیلی کوتاهی هست که در یک جمله به تو یادآوری می کند که مثلان فلان کسک الانه با فلانک ازدواج کرده و چند بچه هم دارد و فلانی که همیشه می گفت سینما همه چیز است الان همه چیزش شده دود و آن یکی که طاقه ارزوهایش را خدا هم طاقت نداشت که بپیچد حالا یک ادم معمولی است توی فلان اداره یا شرکت و دارد بی وقفه قسط هایش را سبک و سنگین می کند.فلان دختر الان حتی خود خدا هم نمی داند که کجاست و بهمان پسر را فقط گاهی لای ورق های رنگ و وارنگ اینترنت می بینی. همه آن ادمهایی که روزی تمام روزهای تو را پر می کردند امروز پشت دروازه ادم های جدیدی گم شده اند که برخی از انها دقیقا همان ادم ها هستند اما حالا پیرتر و خسته تر و درگیرتر در زندگی امروز. همان ها هستند منهای سبد های شاداب ارزوهایشان و چشم اندازی که بی انتها می نمود.
در یک کلام همه مان انگار که عاقبت به خیر نشدیم و به هیچ جایی نرسیدیم. ارزوهایمان در بهترین حالتش هم چیزی به ما ندادند انگار که چیز دیگری در ما کم امده است که نه ربطی به دخترها داشت و نه ربطی به عشق ها ونه حتی ارتباطی به موفقیت های کاری. چیزی در ان روزها بود و در همان روزها باقی ماند و با ما نیامد تا این سالهای خوشی و ناخوشی و انگار حتی خوشبختی عمیق این روزها هم نمی تواند آن چیز را برگرداند. چیزی که نه همیشه اما گاهی وقتها که دقیقا همه چیز روبراه است و اصلا چیزی کم نیست و درست وقتی که همسر زیبایت توی اتاق بغلی خواب است و نگاهش که می کنی سرشار می شوی از سرخوشی عمیق در دلت می لولد و غمگینت می کند. چیزی شاید مثل اینکه کاش این خوشبختی امروز از ان روزها همراهت بود. گویی برای خود آن روزهای خودت غمگین می شوی که توی خیابان های یخزده ول می گشت و دنبال چیزی بود که امروز داری. چیزی مثل انکه تو از ان روزها گذشته ای اما روح تو یک روح نبوده و چندین روح داشته ای که یکی از آنها در همان کوچه ها و همان روزها سرگردان مانده است و با تو نیامده تا امروز و همچنان از کنار همان دکه لبوفروشی می گذرد و شعله های سفید بخار را می بیند و توی جیبهایش دنبال سیگار های لایت می گردد و با کبریتی روشنش می کند و دود را که بیرون می دهد انگار دکه همراه او امده است با آن فروشنده چرک پوش سرمازده و انتظار هیچ کسی را نمی کشد و با انداختن ته سیگار به تاریکی شفاف چاله های اب به آخر خیابان می رسد و دوباره در اول همان خیابان است و این چرخه را، تا بی نهایتی دهشتناک ادامه می دهد.

17 March 2009

زیبایی

زیبا بودی انقدر که باورم نمی شود
هنوز هم
!ای لبخند ناگهانی آه چه گلهای زیبایی
من معنای تو را که نمی دانم
مثل همان ریاضیات مبهم
!این هم روش
با ندانستنت هم می شود خوشبختی را تقسیم کرد
با چشمانت و
.با دستان نازکت
تنها این هراسم از خودم می آزاردم
وقتی که می گویی گاهی
من اینجا خیلی تنهایم
!که نیستی

04 March 2009

بربالش سرازیرمی شود از هرسو
رودخانه موهایت
.مثل شبی که بر اتاق خیمه زده است
های! تاریکی مطلق
چه ساده با عشق آمیخته ای
در انکار ترس بی پایان انسان
از موعود
اما اما
چه هراسی دارد عشق اما
وقتی که خبرها لای روزنامه می پیچند
مثل قطار سربازان شکست خورده
و نگاهت می کنند و می گویند
کوله پشتی از عشق لبریز بود و
پایمان شکست
.از چه اما نمی دانیم
و می گذری و می گذاریشان در خاک
چه باک
که ساده با عشق امیخته ای
.در انکار -همه- ترسهای بی پایان انسان

رویا

از رویاهایت که می ترسی
آهسته و کورمال
جستجویم می کنی و من
بویت می کنم به جستجوی اطمینان
که رویا نیستی

18 January 2009

می دانی کدام چراغ را بیفروزی
.هرروزکه من شبانه فراخواهم رسید
.که تاریکی را من به تنهایی نبریده ام
با تو پریده ام از سر دیوار
.و سایه بالهای ما ارزوی دیرین این بتکده خواهد شد
به تمام استعاره های حافظ قسم
که شعرم چه صادقانه می خندد
به تمام تفسیرهای دروغ و دورویی
.که واقعیت بی پروایی را انکار می کنند
اسان بمان
که اسودگی نه در تن اسانی
که در ارزانی ایمان خفته ماست
به عشق و بازیگوشی
که سواردیوانه حتی اگر بر اسب چوب
خوب این خدای دروغ را خواهد راند
.روزی که وعده ما از دروغ کتاب هم نزدکتر است
اسان بمان که عشق
هدیه ما نه به یکدیگر
که به تمام چشمان منتظری است
.که بیماری را عادت دارند

مهتاب تاریک

من مهتابم
تاریک
.مثل خوابی که به یادت هم نمی اید صبح
منگ و دشوار کورمال
در جستجوی جایی که هنوز بازنگشته است
.از عمق تاریخ تارتاتار و شمشیر
دیر اگرچه همنفسی یافته ام و بافته ام
.پروانه بی پروایی هایم را به موهایش
اما مثل تمام آتشکده های خاموش شهر
شراره های شاید و باید رامی شمرم
در عمق ناممکن های خدایا پس کی؟
اوخ که گلوهای بریده شاهد ما بوده اند و
دختران بیابان زده و
.اینهمه نشانه که ما را به ریشه هایمان باز می گردانند
همگان می دانند
همگان می دانند
همگان می دانند که عشق از ابتدا دشوار بود
اسان اما اگر گرفته ام ازدست سنگ های فیروزه
از سرکاهلی اهریمن است شاید
که برای فردا دندان تیز می کند- اما
ما که ترسو نبوده ایم
.مردن پای چنار زیارت نگاه توگناه ما نخواهد بود
از خواب پریشان نترس
که لالایی قرن های خفته
دیو را اگر که به خواب نبرده است
.سیاوش را زنده خواهد کرد
.میدانم

11 July 2008

با تو آرزوهایم تازه می شوند
و با تو تازه می شوم
و پیراهن کوتاه امیدها
اندازه میشود
به سادگی خاطره باغچه بیل خورده ایلیا

از دستانم ریخت
زندگی
مثل دانه های تسبیح و گریخت
به هر سوی ناشناخته ای که می شد دید و
.نمی شد رسید
دانه هایی زیر میز یادداشتهای امیدوار و
چند دانه روی فرش راه دشوار و
.دانه های پراکنده ای هم این سو و آن سوی شاید ها
نخ را رها کرده ام و دنبال دانه ها نیستم
اما گاه و بیگاه می لغزم و به یاد می آورم
همیشه می شد کارهایی کرد
که نکردم
.و جایی بود که نیستم
می شد به کسی گفت که راه تنها یک اتفاق نبود
.و تاق بستان تنها اتاق بازمانده از روزگار شادمانی ماست
می شد همه این دیده ها را ندیده گرفت
.و نشنید آن همه نجوای نسیم پاییزی را
تنها اگر به جای ای کاش ها
جای پا می گذاشتیم و به جای شاید و باید
.یک نهال تازه می کاشتیم
زندگی مثل دانه های تسبیح
روی فرش گذشته
پراکنده می شود
.پرا کنده می شود